|
||
|
عليکم بالمزدق!
برای دوست خوبم: سجاد
واعظی بیگمان رویداد
فروپاشی دولت ساسانی، مهمترین نقطهی عطف در تاریخ كشور ماست. در پیامدِ این
واقعه بود كه ایرانزمین، در چرخشی سرنوشتساز، وارد مدار دورانِ پس از اسلام گردید؛
و حیاتِ دینی و فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی ایرانیان نوزایی ژرفی همراه شد. از طرف دیگر، قوّت
یافتن اسلام از بركت این فیروزی به اندازهای بود كه دیگر برجای تقابلِ دیرینه میان
دولتهای بیزانس و ایران، رقابتی جدی بین مسلمانان و مسیحیان ناگزیر گشت؛ زیرا،
تا هنگامِ فتح ایران بهدست تازیانِ مسلمان، تنها بیزانسیان بودند كه در سیاستهای
توسعهطلبانه خویش، فیالجمله بر عنصر دین تكیهای جدی میزدند و واكنش دیگران ــ
ازجمله ساسانیان ــ در برابر آنان، به این لحاظ نمودی غیرتهاجمی و كاملاً تدافعی
داشت. اما از همان هنگام كه عرب مسلمان، شكرانهی كامیابی خویش را در "تیسفون"
نماز گذارد و وارثِ دولت فروپاشیده ساسانی گشت، بیزانس به ناگزیر پذیرفت كه نه با
مشتی بدوی صحراگرد ــ كه هر از گاهی در مرزهای خود با آنان رو در رو میگشت ــ
بلكه با دیانتی دولتمند، یعنی اسلام، مواجه است ،...، و دست آخر، گروش به اسلام
و به ویژه اهتمام اندیشهورزانِ ایرانی به توسعه علوم و فنون، عاقبت، جنبش اسلامی
را از صبغه قومی و محلی آغازین، رها ساخت و آن را به یك نهضتِ توانمندِ جهانی
بدل كرد. اینگونه، میتوان
بیگمان بود كه فتح ایرانزمین بهدست تازیان، یك نقطه عطف در تاریخ است؛ نه فقط
به این دلیل كهكشور ما را عمیقاً دستخوشِ دیگرگونی كرد، بلكه همچنین به آن خاطر
كه با این رویداد، نیروی مادی و معنوی عظیمی در اختیار دولت نوخاسته و جهانپیمای
اسلام نهاده شد. بنابراین، شایستهتر آن است تا كنكاش درباره چرایی دگركیشی مردمایرانی
را نخست از همین نقطه عطف ــ یعنی فروپاشی دولت ساسانی ــ آغاز كنیم و بكوشیم تا این
حادثه بیبدیل در تاریخكشورمان را هر چه ژرفتر درك نماییم. در تحلیلِ چگونگی و
چرایی واقعه فروپاشی دولت ساسانی، بارها شنیدهایم كه شكست سپاهیان ساسانی از تازیان
مسلمان، به بداقبالی یا قضا و تقدیر ــ كه طوفان پشت طوفان، شن و خاك در چشم سپاهیان
ساسانی میكرد ــ معطوف شده و مسلمان شدنِ مردم ایرانی، دستاوردِ تیغ اجبار و
هجمهی تعصب تازیان دانسته میشود؛ و وانمود میگردد كه اگر سپاه ایرانیان در "قادسیه"
شكسته نمیشد، شاهنشاهی دیرینهی ساسانی، باری همچنان برقرار و ایرانی كماكان
زرتشتی باقی میماند. اما چنین تصوراتی
از فتح عربان، بس قابل چالش است، زیرا با اندك دقتی میتوان دید كه هرگز برای
جماعت محدود عرب ممكن نمیبوده كه به ضرب شمشیر بر ابرقدرتی چون ایران استیلایی پر
دوام یابند؛ چه رسد به اینكه با زور واجبار، موفق به تغییر كیش و آیین ایرانیان
هم بشوند. یك دلیل بر این ادعا آن است كه دولت بیزانس ــ كه بس قدرتمندتراز تازیان
بود ــ طی قرنها در این هر دو كار بسی كوشید و اگرچه تا گشودنِ بینالنهرین هم پیش
رفت، لیكن در نهایتناكام ماند. پس، لاجرم میباید
كه در تعلیل فروپاشی دولت ساسانی بر دست عرب، به ضعف و سستی در اركانِ این دولت
اندیشید و این كه در فرجامین روزگارانِ آن دولت، چنان تشتتی دامنگیر ایرانیان
شده بود كه سپاهیان كمشمار تازی را یارای آن بود تا خویش را هماوردِ اسوارانِ
كارآزموده و نژاده ساسانی بیابند. این تلقی درست را برخی از پژوهندگان پایفشرده و
تصریح كردهاند كه اگرچه فروپاشی دولت كهنسال ساسانی به ضربتِ عرب بود، اما قدر
مسلّم از نیرومندی همو نمیتوانست بود. با این وصف، تصور اینكه بیسامانی سریر
سلطنت در تیسفون، موجبات انهدام دولت ساسانی را فراهم ساخته باشد، نه دلیل ماندگاری
فرهنگ عربی در ایران است، نه حجتی بر مسلمانی ایرانیان تواند بود و نه توجیهِ مقبولی
برای گروش بعدی بسیاری از آنان به تشیع. بهعبارت دیگر، با
اندك دقتی میتوان دید که فرتوت گشتنِ دولت ساسانی و از پا درآمدنِ آن به تلنگرِ
عرب را علتدگركیشی ایرانی شمردن، بیش از اندازه سادهانگارانه است. این امر،
آنگاه بیشتر خودنمایی میكند كه دو نكته را در یاد آوریم: نخست اینكه در تاریخ
كهن ایران، ضعف دولت یا اضمحلال یك سلسله امری استثنایی نبوده و بارها پیش آمده كه
اركان كشور در اثر اختلافات داخلی یا هجمهی بیرونی متزلزل شده و اندكی بعد، باز
بر جای آمده است. نكته دوم آن كه در نخستین دوران فتح ایران، تازی مسلمان به این
دلیل كه اسلام را چون یهودیت، دینی به تمامی قومی میدید یا به آن خاطر كه
ستاندنِ تؤام جزیه و مالیات را بسی خوشتر میداشت، اصولاً برای مسلمان شدنِ ایرانی
چندان پافشاری نمیكرد كهتیغ بر گردنِ او بنهد و ادای شهادتین را بخواهد. بنابراین، اگر از
تكرار طوطیوار اندیشههای سنتی باستانگرایانه فارغ باشیم، خواهیم دید كه بی توانیِ
فرجامین دولتساسانی با آنچه از آن پیشتر و در پایان كارِ دولتهای هخامنشی و
اشكانی معمول میبوده، تفاوتی عمیق دارد؛ چندان عمیق كه نه ایرانی در خلال پانزده
سالی كه از قادسیه تا قتل یزدگرد طول كشید، توانست كمر راست كند و نه دلبستگی دینی
در ایران چندان پُر بضاعت بود كه دینِ عرب را فروگذاشتن بتواند و نه حس ناسیونالیستیاش
چنانمایهدار، كه درآمیختگی با تازی فاتح را عار و ننگ بداند. اینهمه، وقتی بهتر
فهمیده میشود كه رویدادِ فتح ایران به دست مقدونیان و حكومت دویست سالهی سلوكی
را در عرصهی قیاس آوریم؛ كه همه كوششهای اسكندر برای توسعه هلنیسم در ایران،
عاقبتی نیافت و ایرانی نه یونانیمآب ماند و نه حضور بیگانگان را تاب آوَرد.
بنابراین، موضوع ضعف و پریشانی ساسانیان در آن سالهای آخرین را باید در ورای
چندشكست نظامی دید و چه سادهانگارانه است كه در میان همه عوامل دخیل، فقط طوفان
شن یا گردباد را عامل اصلی در فروپاشی یك ابرقدرت دانست؛ یا طعن و ضرب شمشیر را
باعث دگركیشی تودههای مردم خواند. به سخنی دیگر، با
مقایسهای دقیق میان دو رخدادِ فتح ایران توسط مقدونیان و عربان، میتوان دریافت که
آنچه در آخرینروزگاران ساسانی رخ داد، تنها انحطاطِ منتَظَر یك دولت كهنسال ــ كه
دیگر دورانش به سَر میآمد ــ نبود؛ بلكه به حقیقت، دستاوردِ دیگرگونیهای ژرفی
بود كه در عمیقترین لایههای جامعه ایرانی جریان داشت؛ دیگرگونیهایی كه همزمان،
سه چیز را ناممكن ساخته بودند: تداومِ نظام ساسانی، پدیداری دوباره یك شاهنشاهی دیگر
و ماندگاری بیشترِ مردم بر دین و آیین كهن. امّا این دیگرگونیها
چه بودند؟ ،...، برای شناختن ماهیتِ دیگرگونیهایی كه تداوم حیات را برای بسیاری
از سنّتهای كهنِ سیاسی و دینی در ایرانزمین ناممكن كردند، میتوان از یك
استنتاج ساده، امّا كاملاً منطقی آغاز كرد: «رویگردانی ایرانیان از دین كهنِ خویش و نیز وداع همیشگی با دنیای
شاهنشاهی باستانی، وقایعی كاملاً بدیع و ژرف درتاریخ كشور ما هستند كه علیالقاعده،
خود باید معلولِ مجموعهای از عللِ نوپدید و بیسابقه باشند». این استنتاج كه بر
مبنای اصل «تناسب میان معلول با علّت» استوار است، با یك قیاس كامل میشود: اگر
اسلام موفق بهتغییرِ آیین مردم ایرانی شد، درحالیكه مسیحیت یا بودایسم چنین تحولی
را ایجاد نكردند و اگر تازیان توانستند به شكلی قاطع بساط شاهنشاهی را برچینند،
در صورتی كه مقدویان یا بیزانسیان چنین كاری را نیارستند، پس قطعاً دورهی ساسانی،
شاهد بروزِ عواملی تازه و بیسابقه در عرصه جامعه ایران بوده كه عاقبت، گردیدنِ بر
مدارِ كهن را بهتمامی ناممكن كردند. به سخنی دیگر،
منقطع شدنِ خط شاهنشاهی كهن و ماندگاری عناصر دینی یا فرهنگی بیگانه در فرهنگ ایرانی،
هنگامی ممكن توانست گشت كه سازوكارهای دیرینه حاكم بر جامعه ایرانی ــ در طی دوره
ساسانی ــ دچار ایستایی و انحطاط شدند؛ چندان كه یك شاهنشاهی تازه یا تداوم
باورهای كهن، هیچیك نمیتوانستند مردمان را اقناع كرده و دیگر، نیروهای درونی
فرهنگ ایرانی چنان از بازسازی خویش بر مبنای سنتهای قدیمی عاجز ماندند كه وقوع یك
وامگیری فرهنگی و دینی اجتنابناپذیر گشت. بنابراین، درست و
منطقی است كه در نخستین گام، كنكاش خویش برای كشفِ راز و رمزِ دگركیشی مردم ایرانی
را بر تازههای عصر ساسانی متمركز كنیم؛ پدیدههای نوینِ این دورهی 0چهارصدساله
را بشناسیم و از این راه، برای فهم و دركِ علت فروماندگی دولت ایرانی در مقابل
هجمهی تازیان، كوشش كنیم. درست از اينجاست که
کوشش برای فهم درست و دقيق "درستدينی" يا همان نهضت مزدکيان، اهميت
زيادی پيدا میکند. چه، اين نهضت که يکصدسالی پيش از آغاز فروپاشی ساسانيان پديدار
شد، برخلاف همهی جريانهای دينی در ايران کهن، تمام ساختارهای جامعه (و به خصوص
اقتصاد و سياست) را هم دستخوش ديگرگونی میخواست. ماندگاری و
اثرگذاری "درستدينی" در شکلهای مختلف "نو مزدکی" در قرون
نخستين اسلامی، مؤيد استنتاج فوق است؛ و البته که يکسان شمرده شدنِ "نو
مزدکيان" با غُلات شيعه در منابع اسلامی، نکتهای اساسی است که نبايد از آن
غفلت کرد. بله! بداهت و
فراگيری و ماندگاری "درستدينی" و جريانهای دينی منشعب از آن، نکتهای
است که نبايد فراموش کرد. از همينرو، عميقاً و با قاطعيت باور دارم که بدون شناخت
مزدک (= در عربی: مزدق و گاه: المزدق الموبذ) و باورهای مزدکی، راز و رمز دگرکيشی
مردم ايرانی شناخته نخواهد شد. نظرات : 6 نظر نوشته شده توسط سید مجتبا آقایی در ۲۴ آبان ۱۳۸۷ نقل یا اقتباس از مطالب اين سایت، تنها با ذكر نام و نشانى آن مجاز است. |
||
|
© www.myths.ir |